تبليغاتX
khaneye kOOoooochak tanhaEEEE

khaneye kOOoooochak tanhaEEEE

عشق..................


اگر با ديگرانش بود ميلي
چرا ظرف مرا بشکست ليلي؟
عاشقان عاشق بلايند. دُرّ حيات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقيانوس بلا نمي توان يافت؛ در ژرفاي اقيانوس بلا. عاشقان غواصان اين بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دريا زنند؟
کار عشق به شيدايي و جنون مي کشد و کار جنون به تغزُّل؛ تغزل ذاتِ هنر است. جنون سرچشمه هنر است و همه، از آن « زمزمه هاي بي خودانه » آغاز مي شود که عاشق با خود دارد، در تنهايي. جنونش را مي سرايد، و اين يعني تغزل. باباطاهر را ببين! « عريان » است از لباس عقل، و همين جنون براي آنکه شاعر شود کافي است:
مو آن رندُم که عصيان پيشه ديرُم
به دستي جام و دستي شيشه ديرُم
اگر تو بي گناهي، رو مَلک شو
من از حوا و آدم ريشه ديرُم
کار جنون به تغزل مي کشد، و چگونه مي تواند که نکشد؟ مگر چشمه مي تواند که نجوشد؟ و چون مي جوشد، مگر مي تواند که غلغل نکند؟ چرا آب درعمق زمين نمي ماند و از چشمه ها فرامي جوشد؟ و اين آب چيست و چرا در عمق زمين خانه دارد؟
دل « خانه جنون » است. پس ريشه شعر و تغزل نيز در دل است؛ در اعماق دل. اما دل نه آنچنان است که هر چه به عمق آن فرو روي از خود دورتر شوي؛ دل در عمق خويش به اصل وجود مي رسد. از عمق دل راهي به آسمان ها گشوده اند.
راز عشق را در اين پيغام فاش کرده اند؛ ثُمّ استَوي اِلَي السّماءِ وَهِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِيا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَينا طائِعينَ. « فرمود به آسمان و زمين که به سوي من بياييد، خواه يا نا خواه. گفتند: آمديم از سر طوع و رغبت. » اينجا چه جاي کُره است؟
و اين عشق است، عشقي که آسمان ها و زمين را به سوي او مي کشد. چون فرمود بياييد، ديگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ ديگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟
حق با توست اگر فرياد اعتراض برداري که: « غزل فوران آتش است، نه جوشش آب. » آري، آتش درون است که فوران مي کند. و راستي اين غم چيست، که هم آتش است و هم آب؟ ناله هم آبي است بر سوز دل و هم بادي است که آتش را دامن مي زند؛ يعني قرار دل عشاق در بي قراري است. آب از چشمه ها مي جوشد و تشنگان را سيراب مي کند و باز به عمق زمين باز مي گردد.
غزل، گاه ترنم غلغل چشمه است:
چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شکسته پيوست تازه شد جانش
کجاست هم نفسي تا که شرح غصه دهم
که دل چه مي کشد از روزگار هجرانش
و گاه فرياد هوهوي آتش فشان:
اين کيست اين، اين کيست اين، هذا جنون العاشقين
از آسمان خوش تر شده در نور او روي زمين
بيهوشي جان هاست اين يا گوهر کان هاست اين
يا سرو بستان هاست اين يا صورت روح الامين
... تغزل بيان شيدايي و جنون است و ذاتِ هنر نيز جز اين نيست: تغزل.
فرمود بياييد که گياه در جست و جوي نور، سر از خاک بيرون مي کشد. فرمود بياييد که آفتابگردان جانب شمس را نگاه مي دارد... و خودش را بنگر، شمسي ديگر است طالع شده بر افق جاليز؛ يعني که عاشق تشبه به معشوق مي کند. فرمود بياييد؛ پس ديگر چگونه انسان غزل نسرايد؟
مي سرايد، اما حزين. دل بيت الاحزان است و از بيت الاحزان اميد مدار که جز ناله حُزن بشنوي. يار، هجران گرفته است تا شوق وصل هماره باشد؛ اما هجران، شوق و حزن را با هم بر مي انگيزاند. جهان بي حُزن گو مباد که جهان بي حزن جهان بي عشق است، اما اين حزن نه آن حزن است که خواجه فرمود: « کي شعر تَر انگيزد خاطر که حزين باشد؟ » اين، آن شرر است که دلسوختگان را بر جان و دل افتاده است تا لياقت لقا يابند.
آنجا دارالقرار است و قُلناَ اهبطوُا مِنها جَميعاً حکايتِ هجران و بي قراري ماست، نوشته بر لوح فطرت. و هنر حکايت اين بي قراري است، حکايت اين غربت. و از همين است که زبان هنر زبان همزباني است، زبان غربت بني آدم است در فرقت دارالقرار... و همه با اين زبان آُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسي ديرينه به قدمتِ جهان.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:32  توسط leili  | 

!!!!!!!

salam,vaghean mazerat mikham ke natunestam in chean ruze biam,inghad saram sholugh bud ke khoda midunest,az emtehana begin ta amade kardane baradaram bara kelasash,vali dobare mazerat mikham ,omid varam ke hale hamatun khun bashe va sale kheili khubie ro baratun arezu mandam.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:59  توسط leili  | 

sale jaDd

kheili khosh halam ke sale jadid dare shorou mishe,ye sale dge,omid varam ke emsal eine parsal nabasheh,khasteh shodam az in hame bache bazi,az in nazok narenji budan,az ye ja kez kardan,montazere baghie budan,mikham avaz sham,emsalam mikham koli ba parsal fargh kon,in madrese E ke emsal miram catholic hast,har ruz sob bayad salib bekeshim,vali behar hal khube,vay,3shanbeye in hafte shorou mishe,khoda kone ke emsal sale khubi bashe.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:15  توسط leili  | 

!...بخون می‌فهمی

   

 

اگر دنیا پذیرای عشق تو نبود،دنیا را سرزنش نکن،اگر نتوانستی عشق را

 

پیدا کنی،خود را سرزنش کن نه دنیا را

 

عشق از بیرون نمی جوشد سرچشمه عشق در درون توست

 

تو عاشقانه زندگی کن آنگاه عشق تو در آیینه بیرون می تابد وبه

 

تو منعکس می گردد

 

دنیا نمی تواند تکیه گاه عشق آدمی باشید تکیه گاه واقعی عشق

 

دل آدمی است

 

 امروز داشتم کتا با ی کتابخونه ی نزدیک خونمون،بخش فارسی‌ رو  میدیدم که

چشمم به  این  کتاب افتاد .

داشتم ورق هارو میزدم که این مطلب چشمم رو گرفت،گفتم قشنگه  

 بنویسم،امید ورم  که شما‌ها هم خوشتون بیاد. 

 

             

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:4  توسط leili  | 

.....!!!

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 19:19  توسط leili  | 

..... زندگی‌

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است .رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:12  توسط leili  |